تبليغاتX
بار امانت

بار امانت

بزرگي بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

***

صداش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود

و پلك هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما كوچاند

***

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير كرد.

و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر ميشد.

هميشه رشته صحبت را

به چفت آب گره مي زد.

براي ما، يك شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم

و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

***

و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

***

ولي نشد

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم.

سهراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت 22:46  توسط انسان  | 

جملات  جالب و زيبايي از كتاب ( كنار رود پيدرا نشستم و گريستم )  اثر پائولو كوئليو :

 

_تنها بايد به كسي عشق بورزيم كه ميتوانيم كنارمان داشته باشيم.

_تقريبا" هيچكس را نميشناسم كه با اولين عشق زندگيش ازدواج كرده باشد.

_وقتي شجاعانه به دنبال عشق بگرديم , خودش رانشان مي دهد , و عشق هاي بيشتري را هم جذب مي كند. اگر كسي مارا بخواهد , همه ميخواهند . اما اگر تنها باشيم , تنهاتر هم مي شويم.

_براي يافتن خدا كافيست به اطرافمان نگاه كنيم.

_يك چيز را فراموش نكن . عشق ميماند . اين انسانها هستند كه عوض ميشوند .

 

براي اينكه از اين جملات  بيشتر لذت ببرين پيشنهاد ميكنم اين كتاب رو حتما" بخونين , مطالب خيلي زيبا و تاثيرگذاري داره.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 15:40  توسط انسان  | 

خدايا ! پر از کينه شد سينه ام
چو شب رنگ درد و دريغا گرفت
دل پاکروتر ز ايينه ام
دلم ديگر آن شعله ی شاد نيست
همه خشم و خون است و درد و دريغ
 سرايی درين شهرک آباد نيست
خدايا ! زمين سرد و بی نور شد
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد
 کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد
 مگر پشت اين پرده ی آبگون
تو ننشسته ای بر سرير سپهر
به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟
شبی جبه ديگر کن و پوستين
فرود ای از آن بارگاه بلند
رها کرده ی خويشتن را ببين
زمین ديگر آن کودک پاک نيست
پر آلودگيهاست دامان وی
که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نيست
گزارشگران تو گويا دگر
زبانشان فسرده ست ، يا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر
کسی ديگر اينجا تو را بنده نيست
درين کهنه محراب تاريک ، بس
 فريبنده هست و پرستنده نيست
 علی رفت ، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت ، و بودای پاک
 رخ اندر شب نی روانان نهفت
نمانده ست جز من کسی بر زمين
دگر ناکسانند و نامردمان
بلند آستان و پليد آستين
همه باغها پير و پژمرده اند
همه راهها مانده بی رهگذر
همه شمع و قنديلها مرده اند
تو گر مرده ای ، جانشين تو کيست ؟
که پرسد ؟ که جويد ؟ که فرمان دهد ؟
وگر زنده ای ، کاين پسنديده نيست
مگر صخره های سپهر بلند
که بودند روزی به فرمان تو
سر از امر و نهی تو پيچيده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، ای خداي
دگر نيست در پنجه ی پير تو ؟
که گويی : بسوز ، و بروب ، و برآی
گذشت ، آی پير پريشان ! بس است
 بميران ، که دونند ، و کمتر ز دون
بسوزان ، که پستند ، و ز آن سوی پست
یکی بشنو اين نعره ی خشم را
برای که بر پا نگه داشتی
زمينی چنين بی حيا چشم را ؟
گر اين بردباری برای من است
نخواهم من اين صبر و سنگ تو را
نبينی که ديگر نه جای من است ؟
ازين غرقه در ظلمت و گمرهی
ازين گوی سرگشته ی ناسپاس
 چه مانده ست ؟ جز قرنهای تهی ؟
گران است اين بار بر دوش من
گران است ، کز پاس شرم و شرف
بفرسود روح سيه پوش من
خدايا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دريغ
دل خسته ی پير ديوانه ام

مهدي اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 15:37  توسط انسان  | 

يا مولا...

در ديده به جای خواب، آب است مرا
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
زیرا که به دیدنت شتابست مرا
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
گویند که بخواب تا که به خوابش بینی
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
ای بی خبران چه وقت خواب است مرا
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
ای لاله تو همرنگ رخ یار منی 
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
ای غنچه تو چون بهار دلدار منی
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
ای ماهم اگر مثل شکر خنده کنی
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
گويند که نگار شهد گلزار منی
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
بلبل به سر چشمه چه کار آمده ای
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
يا تشنه شدی يا به شکار آمده ای
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده 
نی تشنه شدی، نی به شکار آمده ای
دیوانه شدی، دیدن یار آمده ای
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 12:52  توسط انسان  | 

خب , ديگه كم كم  داريم به تاريخ برگزاري امتحاناي ترم نزديك ميشيم

و احتمالا من يه مدتي بايد اين وبلاگو به حال خودش رها كنم ) البته اگه دل مبارك مرحمت بفرمايند و طاقت بياورند)

اگه بهش سر زدين , واسه اينكه خوشحالش كنين حتما" دربارش نظر بدين

 خيلي ممنون

See you after examinations

bye

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 23:19  توسط انسان  | 

دهانت را میبويند

مبادا که گفته باشی دوستت دارم

دلت را ميبويند

روزگار غريبی ست نازنين

و عشق را کنار تيرک راه بند تازيانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بن بست کج و پيچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر

فروزان ميدارند

به انديشيدن خطر مکن

روزگار غريبی ست نازنين

آن که بر در ميکوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک غصابان اند

بر گذر گاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غريبی ست نارنين

و تبسم را بر لبها جراحی ميکنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي ست نازنين

ابليس پيروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

زنده ياد احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/04ساعت 14:16  توسط انسان  | 

اينم از فال شب يلداي من ( به نظرم فال خوبيه)

 

غلام نرگس مست تو تاجدارانند                        خراب باده ي لعل توهوشيارانند

تورا صبا و مرا آب ديده  شد  غماز                  وگرنه عاشق و معشوق راز دارانند

به زيرزلف دوتا چون گذر كني بنگر                   كه از يمين و يسارت چه بيقرارانند

گذاركن چو صبا بربنفشه زارو ببين                   كه از تطاول زلفت چه سوگوارانند

 نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو              كه مستحق كرامت گناهكارانند

 نه من بر آن گل عارض غزل سرايم وبس          كه عندليب تو از هر طرف هزارانند

بيا به ميكده و چهره ارغواني كن                     مرو به صومعه كانجا سياهكارانند

تودستگيرشواي خضر پي خجسته كه من           پياده ميروم و همرهان سوارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد                       كه بستگان كمند تو رستگارانند

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 13:1  توسط انسان  |