تبليغاتX
بار امانت

بار امانت

بزرگترین خیانت ها این است که به دوست خود که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی.
{ حضرت محمد (ص) }

حسد ورزیدن علامت بارز بی لیاقتی است.
{ لارو شفوکو }

مردان آفریننده ی کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده ی مردان مهم.
{ رومن رولان }

عشق, اصل همه چیز، دلیل همه چیز و خاتمه ی همه چیز است.
{ لاکوردر }

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود.
{ اخوان صفا }

کسی را که به شما شنا یاد داد, غرق نکن.

یا چنان باش که هستی یا چنان باش که می نمایی.

پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده است.

امید دارویی است که شفا نمی دهد, اما درد را قابل تحمل می کند.

بزرگترین ضعف انسان, کوچک شمردن یا دست کم گرفتن خود است.

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد .

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران .

به آن چه که گذشت غم نخور به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی .

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

شاید خدا خواسته است که ابتدا افراد نامناسب بسیاری را بشناسی و سپس شخص مناسبی را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی .
{ گابریل گارسیا مارکز }

برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن

عشق دو دستی تقدیم نمی شود پس برای انکه بدستش آوری کوشش کن

عشق به هر چیزی شیرین است عشق به بودن و یا عاشق به خدا بودن از همه شیرین تر است

عشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 2:8  توسط انسان  | 

درد دل

درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..


روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرزو عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست؟ خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي آفريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.
دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.

مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است.

برگرفته از وبلاگ : براي شنيدن صداي خدا به سكوت احتياج داری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 0:14  توسط انسان  | 

اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاه ترين مرد حاضر در جلسه بود.

دوستي به مزاح رو به او گفت : آقاي دكتر هولمز , تصور ميكنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد.

هولمز پاسخ داد :احساس نيم سكه ي طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 8:11  توسط انسان  | 

و قسم به آرامش شب

ساعت 3.20 نصفه شبه , و من هنوز بيدارم

 من عاشق شبم , شب براي من خيلي چيزا داره و مهمتر از همه ي اونا آرامشيه كه با خودش مياره

وسكوتش چقدر لذت بخشه , مناسبترين زمان براي تفكر , تفكر درباره ي همه ي هستي , دنيا و گفتگو با خدا

خداي خوبم ميدونم كه شب رو براي اونايي آفريدي كه خيلي دلشون ميخواد باهات حرف بزنن , چون روز خيلي فرصت مناسبي براي اين كار نيست , اون آرامشي كه تو توي شب براي ما قرار دادي , هيچ زمون ديگه اي نميشه بهش دست پيدا كرد .خيلي ازت متشكرم كه همچين نعمت بزرگي رو بهمون دادي

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 3:27  توسط انسان  | 

آن كلاغي كه پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي ، پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و‌آينه پيوستيم
 
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام
و همآغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايق هاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان ، درطراري
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازي ست
كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند

ما درآن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد

همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نامحدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
   
سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
 
و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند
و زميني كه زكشتي ديگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
برفراز شب ها ساخته اند

به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و كبوترهاي معصوم
از بلندي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند

 

فروغ

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 18:11  توسط انسان  | 

آري ,

 روح من يك اسب است,

 اما دريغ كه در اينجا كه منم ,

 اسب تازي را نيز به خراس مي بندند و

 با اسب گاري هم زنجير مي كنند .

و در اينجا كه منم ,

» ماندگاران « آزادند و»  فراريان «  در بند!

(دكتر شريعتي)

 

آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است

كه زمين چركين است

(شفيعي كدكني)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 17:56  توسط انسان  | 

گمگشته

ندانم كه اصلح ترين راه چيست

ره بازگشتم ز بيراهه چيست

كدامين خطايم در آتش فكند

كه هر روزه اينگونه سوزم ز درد

تو گفتي بخوان تا اجابت كنم

ز دريا رهي خشك بازت كنم

بسي خواندمت با دلي دردمند

بسي گفتمت در به رويم مبند

در اين باديه گم شدم يا اله

تو بنما به من بهترين راه را

تو بنما به من بهترين راه را

انسان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/05ساعت 17:39  توسط انسان  | 

Look in thy glass, and tell the face thou viewest

Now is the time that face should form another,

Whose fresh repair if now thou renewest,

Thou dost beguile the world, unbless some mother.

For where is she so fair whose uneared womb

Disdains the tillage of thy husbandry?

Or who is he so fond will be the tomb

Of his self-love, to stop posterity?

Thou art thy mother's glass, and she in thee

Calls back the lovely April of her prime;

So thou through windows of thine age shalt see,

Despite of wrinkles, this thy golden time.

But if thou live rememb'red not to be,

Die single, and thine image dies with thee.

by: William Shakespeare 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 15:40  توسط انسان  | 

From now I decided to change my web log in to a bilingual one

Maybe it would be effective on my learning improvement, I hope

 

از اين به بعد ميخوام وبلاگم رو به يه وبلاگ دو زبانه تبديل كنم , شايد رو پيشرفت يادگيريم هم موثر واقع بشه.اميدوارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 14:34  توسط انسان  | 

مريض شدم , به خاطر امتحانا وقت نمي شد برم دكتر , بالاخره امروز موفق شدم برم , اولش اصلا" تمايل نداشتم , آخه از فضاي مطب اصلا" خوشم نمياد , ولي بعد كه رفتم اوضاع عوض شد . دكتره خيلي خوبي بود , ازش خوشم اومد . دلم ميخواد بازم برم پيشش. پدرم گفت هر وقت زياد درس ميخونم , سر گيجه ميگيرم , دكتره هم از اونجايي كه ظاهرا" از اون آدماي خوش ذوق بود , خوند : رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود ( ياد كتاباي كنكور انديشه سازان افتادم , شعار هميشگيش همين بود) , بعد كه فشارم رو گرفت گفت رهرو آن نيست كه فشارش بياد هشت . خلاصه كلي آمپول و پنيسيلين و سرم نوش جان كرديم , ولي بعد از مدتها موقع سرم زدن احساس آرامش كردم , خودمونيما بعضي وقتا مريض شدنم خودش به آدم حال ميده

خدايا شكرت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 18:24  توسط انسان  |