تبليغاتX
بار امانت

بار امانت

Once a dream did weave a shade
O'er my Angel-guarded bed,
That an Emmet lost its way
Where on grass methought I lay.

Troubled, 'wilder'd, and forlorn,
Dark, benighted, travel-worn,
Over many a tangled spray,
All heart-broken I heard her say:

``O, my children! do they cry?
Do they hear their father sigh?
Now they look abroad to see:
Now return and weep for me.''

Pitying, I drop'd a tear;
But I saw a glow-worm near,
Who replied: ``What wailing wight
Calls the watchman of the night?

``I am set to light the ground,
While the beetle goes his round:
Follow now the beetle's hum;
Little wanderer, hie thee home.''

- William Blake

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 19:37  توسط انسان  | 

-         يارو ميره بدنسازي، مربيه ميگه: هفته اول بدن درد داري، يارو ميگه: پس من از هفته دوم ميام.

-         يكي ميميره، عكسشو نداشتند بذارن رو قبرش، تا گردن دفنش مي‌كنند.

-         به يكي مي گن چرا ميري سربازي ، ميگه والا فقط به خاطر مرخصي هاش.

-         يكي پاش درد ميکرده تو جورابش قرص بروفن ميندازه.

-         يه گلابيه گن میپوشه ميگه من موزم.

-         به يكي ميگن: محبوبترين تيم فوتبالي كه دوست داري چيه ؟ ميگه: قربون جدش آسد ميلان.

-         يارو ميره تو صف نونوايي، شاطره ميگه: نون تا اينجا بيشتر نمي‌رسه، بقيه برن. يارو ميگه: ببخشيد ميشه جمع ‌تر وايسين نون به ما هم برسه.

-         يكي دو هزار تومني پيدا مي‌كنه، ميندازه دور ميگه: من از اين شانسا ندارم

-         تركه تفنگو ميزاره پشت گردن يارو، ميگه: تكون بخوري با لگد ميزنم تو سرت ها!

-         دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم

-         يكي از دم درجهنم پا ميشه ميره دم در بهشت ميگه بي زحمت يه کاسه يخ بدين بهش ميگن :برو بابا!.يارو ميگه باشه! ولی فردا نيايين بگين آب جوش ميخوايم ها!!!

-         يه روز يه مارمولك ميره مشهد بهش ميگن مش مولك

-         روباه ميره زير درخت به كلاغ ميگه به به عجب سري چه دمي چه پاي كلاغ ميگه زر نزن من خودم دوم دبستانم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 19:45  توسط انسان  | 

>پائولو كوئليو<

 

كودك هميشه 3 چيز به آدم بزرگ مي آموزد: بي دليل شاد بودن، هميشه در حال كاري بودن و اعلام خواسته ي خويش با تمام قوا

 

فقط يك چيز است كه تحقق رويايي را نا ممكن ميكند و آن ترس از شكست است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 20:53  توسط انسان  | 

 و اما عشق...

عشق از کنار ما می گذرد با نگاهی به زير انداخته
با گونه هايی گلگون از شدت غضب
وبا لبانی آويخته از فرط تاسف
که چرا او را نفهميديم؟
آنچه را که در خواهش اندام ها جستجو کرديم حريق هوس بود!
که بی محابا در عشق سوخت و خاکستر شد!
و عشق واژه ای تهی است که در بلوغ می شکفد و در هم آغوشی می ميرد.
اکنون هر بيابان گردی خود را مجنون می نامد.
هر عروسک کوکی ليلای آرزو می شود و فرياد دوستت دارم سر می دهد.
و عشق عزادار صحنه های بدون مجنون است.
ناظر تشييع جنازه ی ليلای خويش
ما عشق را به حقير ترين مفهوم تبعيد کرديم.
از عشق حقيقی که آميزه ای از نجابت و عصمت بود گسستيم .
و به صفر پيوستيم.
به راستی اگر عشق را نفهميديم اگر عاشق نبوديم پس چرا مسخش کرديم.
چرا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 20:38  توسط انسان  | 

داشتم فكر ميكردم كه زندگي چقدر سخته ، يعني بيشتر منظورم  خوب بودن و خوب زندگي كردنه ، خيلي سخته آدم تو روابطش با آدماي مختلف دور و برش طوري رفتار كنه كه  نه به خودش آسيبي برسه نه ديگران رو از خودش برنجونه ، نميدونم چرا گاهي وقتا همه ي انگيزم رو واسه زندگي كردن از دست ميدم ، ولي هميشه سعي كردم به خدا پناه ببرم و خودم رو بهش نزديكتر كنم ، خدا گفته من از رگ گردن به شما ها نزديك ترم ، ولي نميدونم چرا من هر چي ميگردم پيداش نميكنم L ، يه مدته گمش كردم، خدا جونم كجايي تو؟

ميدونم جوابت چيه:

 من اينجام تو كجايي؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 23:33  توسط انسان  | 

اي خدا من با كي حرف بزنم ؟

تو دنياي به اين بزرگي هيچكي پيدا نميشه كه باهام حرف بزنه؟

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 19:18  توسط انسان  | 

The sun descending in the west,
The evening star does shine;
The birds are silent in their nest,
And I must seek for mine.
The moon like a flower
In heaven's high bower,
With silent delight
Sits and smiles on the night.

Farewell, green fields and happy groves,
Where flocks have took delight.
Where lambs have nibbled, silent moves
The feet of angels bright;
Unseen they pour blessing
And joy without ceasing,
On each bud and blossom,
And each sleeping bosom.

They look in every thoughtless nest,
Where birds are cover’s warm;
They visit caves of every beast,
To keep them all from harm.
If they see any weeping
That should have been sleeping,
They pour sleep on their head,
And sit down by their bed.

When wolves and Tigers howl for prey,
They pitying stand and weep;
Seeking to drive their thirst away,
And keep them from the sheep;
But if they rush dreadful,
The angels, most heedful,
Receive each mild spirit,
New worlds to inherit.

And there the lion's ruddy eyes
Shall flow with tears of gold,
And pitying the tender cries,
And walking round the fold,
Saying ``Wrath, by his meekness,
And by his health, sickness
Is driven away
From our immortal day.

`And now beside thee, bleating lamb,
I can lie down and sleep;
Or think on him who bore thy name,
Graze after thee and weep.
For, washed in life's river,
My bright mane for ever
Shall shine like the gold
As I guard o'er the fold.''

  By: William Blake

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 1:52  توسط انسان  | 

اينم يه فال ديگه

 

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند           چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند

مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس           توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند

گوييا باور نمي دارند روز داوري           كاين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند

بنده ي پير خراباتم كه درويشان او           گنج را از بي نيازي خاك بر سر مي كنند

يارب اين نودولتان را با خر خودشان نشان           كاين همه ناز از غلام ترك و استر مي كنند

بر در ميخانه ي عشق اي ملك تسبيح گوي           كاندر آنجا طينت آدم مخمر مي كنند

حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي كشد           زمره اي ديگر به عشق از غيب سر بر مي كنند

اي گداي خانقه برجه كه در دير مغان           مي دهند آبي و دلها را توانگر ميكنند

خانه خالي كن دلا تا منزل سلطان شود           كاين هوسناكان دل و جان جاي لشكر ميكنند

صبحدم از عرش مي امد خروشي عقل گفت           قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند

 

در ضمن درگذشت رسول ملاقلي پور رو هم به همه ي دوستدارانش تسليت ميگم

واقعا كه حيف شد، ما آدما چه زود تبديل ميشيم به زنده ياد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 23:45  توسط انسان  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 21:33  توسط انسان  | 

 

تقديم به دختر خانوماي گل

 

 از هنگامي كه خداوند مشغول خلق كردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض كرد:چرا اين همه وقت صرف اين يكي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور كار او را ديده اي ؟
او بايد كاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيكي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرك داشته باشد، كه همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شكر و غذاي شب مانده كار كند.
بايد دامني داشته باشد كه همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد كه بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شكسته، درمان كند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امكان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-
اين ترتيب، اين مي شود يك الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تكان داد و فرمود:بله.
يك جفت براي وقتي كه از بچه هايش مي پرسد كه چه كار مي كنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يك جفت بايد پشت سرش داشته باشد كه آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است كه وقتي به بچه خطاكارش نگاه كند،
بتواند بدون كلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي كرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه كار براي يك روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا كار خلق اين مخلوقي را كه اين همه به من نزديك است،
تمام كنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان كند، يك خانواده را با
يك قرص نان سير كند و يك بچه پنج سال را وادار كند دوش بگيرد.

فرشته نزديك شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بكني
كه تا چه حد مي تواند تحمل كند و زحمت بكشد .
فرشته پرسيد:فكر هم مي تواند بكند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فكر مي كند، بلكه قوه استدلال و مذاكره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينكه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم كه در اين يكي
زيادي مواد مصرف كرده ايد.
خداوند مخالفت كرد:آن كه نشتي نيست، اشك است.
فرشته پرسيد:اشك ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشك وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فكر همه چيز را كرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند كه مردان را متحير مي كنند.

همواره بچه ها را به دندان مي كشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي كنند.
بار زندگي را به دوش مي كشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراكنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه كنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي كنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون كفش نو سر مي كنند، كه بچه هايشان كفش نو داشته باشند.
براي همراهي يك دوست مضطرب، با او به دكتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي كنند گريه مي كنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يك دوست، دل شان مي شكند.
در از دست دادن يكي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند كه نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است كه جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شكلي موجودند مي دانند كه بغل كردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شكسته اي را التيام بخشد
كار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فكر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

 

تقلب از اين سايت : http://cloob.com/browse.php?id=507684

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 15:9  توسط انسان  |