تبليغاتX
بار امانت

بار امانت

چرا از من گذشتی خیلی ساده

تو که دونستی این مرد پیاده جونی شو پای عشق تو داده

شنیدم گفتی از عاشقی سیرم نگفتی با خودت من یه وقت میمیرم

حالا حق دل و از کی بگیرم

چرا از من گذشتی بی تفاوت؟!

 انگار نه عشقی بود نه روزگاری نه پائیز و زمستون نه بهاری چه جور دلت اومد تنهام بزاری

تو که رفتی چرا پیغوم می دادی فلانی رو بگین یه روز سردی کنارنیمکت باغچه همونجا یه روزی عاشقونه بر میگردی میدونم یه روزی عاشقونه بر میگردی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 0:18  توسط انسان  | 

چقدر اين روزا زود زود آپ ميكنم‏ ، ولي عوضش احتمالا تو ماه رمضون كمتر ميام پاي كامپيوتر.

فقط دعا ميكنم تو اين ماه خوب همه مون بتونيم يه شستشوي كامل به اين قلباي غبار گرفته مون بديم. البته بيشتر خودمو ميگم. جسارت نباشه.

هر چند اين حرفا ديگه خيلي كليشه اي شدن ، معمولا فقط تو همين يكي دو ماه تصميم ميگيريم كه خوب شيم و بعدش دوباره همه چيرو فراموش ميكنيم. اميدوارم كه امسال ديگه اينطوري نباشه. فقط اميدوارم...

التماس دعا از همه ي شما.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 20:2  توسط انسان  | 

تابستون پارسال برام خیلی مفیدتر تموم شده بود ، نمیدونم چرا امسال اینجوری شدم. نه مطالعه آنچنانی داشتم و نه کار مفیدی انجام دادم، شاید واسه این بود که پارسال میرفتم باشگاه  ورزشی. واقعا ورزش تونشاط بخشی  روحیه و جسم آدم تاثیر میزاره. تقریبا تموم داستانای صادق هدایتم به لطف دوستم از اینترنت داونلود کرده بودم و خوندم. و چند تا کتاب دیگه که الان خوب یادم نیست. تقریبا کار هر روزم بود که ساعت 3 رادیو رو روشن کنم و برنامه ی آقای دوستی « هزار پنجره » رو گوش کنم ، البته در حین گوش دادن معمولا کارای دیگه هم انجام میدادم. از بخش داستانیش واقعا خوشم میومد؛ مخصوصا لیلی و مجنون و شازده کوچولوش. کلا زیاد رادیو گوش میدم، چون موقع گوش کردن میتونم به کارای دیگه هم برسم البته جز مطالعه کردن. کلاس نقاشی هم که می رفتم طبق معمول و هنوزم میرم. کلی واسه این تابستون برنامه ریخته بودم.یه سی دی آموزش زبان فرانسه گرفته بودم که چند روز اول استفاده کردم و بعدش دیگه اصلا نشد برم سراغش. کلاس برنامه نویسیم که میرم هنوز. اگه بخوام به همه ی اینا برسم بعلاوه ی کارای شخصی خودم با کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ نویسی تقریبا نصف روز رو باید پشت کامپیوتر سرکنم که امکانش نیست و شرایطم طوری نیست که هر وقت دلم خواست بیام پای کامپیوتر. واسه امتحان زبانشناسی ترم پیشم 2 فصل آخرش رو نرسیدم که بخونم ، جالب اینکه با این حساب بازم نمره ی خیلی بالایی گرفتم این 2 تا فصلم جز برنامه م بود که بخونم ولی تا حالا که یه فصلشم تموم نکردم .

ای تنبل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 1:23  توسط انسان  | 

راجع به اون « زندگی با مرده ها» که گفتم ، به خاطر نظر یکی از خواننده های عزیز لازم دیدم کمی بیشتر توضیح بدم. منظورم از زندگی با مرده ها واقعا زندگی با قبرستان و روح و مرده و این چیزا نیست.

منطورم بیشتر اینه که مثلا هر چی که ما بیشتر به مرگ خودمون و خونواده ی نزدیکمون و عزیزامون فکر کنیم  باعث میشه که سعی کنیم هم بیشتر از زندگی حالمون لذت ببریم و بهره مند بشیم و هم اینکه قدر زنده بودن اطرافیانمون مخصوصا پدر مادر و خواهرا و برادرامون رو بدونیم، مثلا اگه فقط یه لحظه به این فکر کنیم که یکی از اعضای نزدیک خونوادمون خدای نکرده فوت کنه و برای همیشه از دستش بدیم، دیگه مثل قبل نمیتونیم باهاش سر هر چیزی بد رفتاری کنیم و اونو از خودمون برنجونیم. مخصوصا که اون شخص از اعضای خونواده و مخصوصا پدر یا مادرمون باشه.در نتیجه سعی میکنیم بیشتر از قبل بهشون ابراز علاقه کنیم و به نظر من هیچ  ابراز  علاقه و محبتی لذت بخش تر از این نیست که آدم بدون هیچ دلیلی و در واقع بدون مقدمه به کسی عشق بورزه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 11:57  توسط انسان  | 

 نویسنده ای برجسته و پرفروش و ثروتمند است. هر دری به روی او گشوده است. همسرش را دوست دارد. همسرش ناپدید می شود و ردی از او نمی ماند... از او فقط زهیر می ماند.

 

به نقل از على اکبر قزوینى (روزنامه شرق) :«زهیر اعتراف نامه پائولو کوئیلو است، نویسنده مشهورى که بسیارى او را یک مرشد بزرگ مى دانند. اما خودش معتقد است که نه مرشد است و نه بزرگ و همان رنج ها و دغدغه هاى خوانندگانش را دارد، شاید دردآورتر. او در این رمان، ضمن اشارات فراوان به زندگى شخصى اش، داستانى بسیار شجاعانه ارائه داده، آکنده از عناصرى که هر خواننده اى را به بازاندیشى در اعمال و عقاید و نظرات خود وامى دارد.» اینها بخشى از جملاتى است که داخل کاور کتاب «زهیر»، رمان تازه نویسنده «کیمیاگر»، در معرفى آن نوشته شده است. انتشارات کاروان از مدت ها پیش در سایت اینترنتى خود وعده داده بود که این کتاب را نیمه اسفند ماه، پیش از آن که حتى نسخه اصلى پرتغالى آن منتشر شده باشد، در ایران منتشر خواهد کرد. علت این امر هم جلوگیرى از ترجمه هاى دیگر از این کتاب بوده، چیزى که در یکى از آغازین صفحات کتاب در کنار علامت تعجبى بزرگ، در مورد آن به متخلفان احتمالى هشدار داده شده است (و این بار هشدار واقعاً جدى است، چون این کتاب تحت پوشش قانون حمایت از حقوق مولفان و مصنفان قرار دارد). در مورد نام کتاب هم، توضیح داده شده که از داستان EL Zahir خورخه لوئیس بورخس گرفته شده، نامى که خود بورخس از واژه عربى «الظاهر» اقتباس کرده بود. اما از آنجا که بار معنایى «ظاهر» فارسى با همتاى عربى اش یکى نبوده، در نهایت با مشورت نویسنده، نام کنونى بر نسخه فارسى کتاب نهاده شده است. مترجم این کتاب، آرش حجازى است که همچون همیشه ترجمه اى شیرین و روان از نثر کوئیلو ارائه داده است. زهیر با جلد گالینگور کاوردار با چاپى تمیز و مرتب، در ده هزار نسخه منتشر شده است. پیش از این فصل اول کتاب با فرمت PDF در سایت اینترنتى انتشارات کاروان گذاشته شده بود.

منبع: http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=138

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 20:36  توسط انسان  | 

تازه ترین کتاب پائولو کوئلیو، رمان ساحره‌ی پورتوبلو منتشر شد.

 عذرا؟ قدیسه؟ شهید؟ دیوانه؟ آتنا کیست؟

زندگی  او جدالی میان رؤیاهایش و واقعیت بود. سرنوشتش را تحقق بخشید، اما دنیا هنوز آماده‌ی پذیرفتن او نبود.

آتنا شخصیت اصلی داستان «ساحره‌ی پورتوبلو» است. یتیمی که مادر کولی‌اش او را در ترانسیلوانی سر راه گذاشت. کودکی که زن و شوهری لبنانی،‌ به فرزندی پذیرفتند و به بیروت بردند. کارمند بانک بزرگی در لندن. دلال موفق املاک در دبی. کاهنه‌ی خیابان پورتوبلو. آتنا ازدواج می‌کند، بچه‌دار می‌شود و بعد فشارهای اقتصادی و خانوادگی، منجر به جدایی او و شوهرش می‌شود. اما حالا که خودش مادر شده، دچار وسواس فکری می‌شود و مدام به زنی می‌اندیشد که خودش را به دنیا آورد. سرانجام برای کشف دلیل اینکه یک مادر چطور می‌تواند فرزندش را سر راه بگذارد،‌ به رومانی می‌رود تا مادر خونی‌اش را در میان کولی‌های ترانسیلوانی پیدا کند. اما سفر، هرگز انسان را فقط به مقصدی که خودش در نظر گرفته‌اید نمی‌رساند. این سفر چیزهایی به آتنا می‌آموزد که زندگی خودش و تمامی اطرافیانش را متحول می‌کند.

داستان او را کسانی می‌گویند که او را می‌شناختند، از جمله مادرخوانده‌اش، شوهر سابقش، یک کشیش، یک استاد خطاطی، زنی بازیگر، و روزنامه‌نگاری که بر روی خون‌آشام‌ها تحقیق می‌کند. هریک از این افراد، وجهی متمایز از شخصیت او را آشکار می‌کنند و آنچه را که دیده‌اند و تجربه‌ کرده‌اند، در کنار باورها، دغدغه‌ها و احساسات خودشان به ما می‌گویند.
پائولو کوئلیو در ساحره‌ی پورتوبلو، طرحی شگفت‌انگیز و پر از رمز و راز پیش روی ما می‌گذارد که به‌تدریج سنتی کهن و زنانه را بر ما آشکار می‌کند.

به نقل از سایت : http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=207&categoryId=2

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 20:30  توسط انسان  | 

سلام

اين روزا دارم به اين فكر ميكنم كه بيشتر از قبل به مرگ توجه كنم و زندگيم بيشتر تحت تاثير اين موضوع پيش بره، يعني يه جورايي به اين نتيجه رسيدم كه زندگي كردن با مرده ها خيلي قشنگ تر و بهتر از زندگي با زنده هاي اين روزگاره! كلا مرگ به زندگي آدم معنا ميده، اينجوري آدم سعي ميكنه بيشترين بهره رو از لحظه لحظه ي زندگيش ببره، آدماي زنده ي الان همه به فكر منافع خودشونن، حتي يه جورايي خودمم همينطورم، يعني شايد بهتره بگم تحت تاثير شرايط محيط منم مجبورم گاهي فقط به منافع خودم فكر كنم و بگم : ول كن بابا، مشكل يكي ديگه به من چه؟!! البته هنوزم خيلي سعي ميكنم اگه كاري از دستم بر بياد واسه كسي انجام بدم ولي آخرش بازم ميبينم كسي قدر خوبي آدئمو نميدونه، شايدم اصلا اين عيب از خودمونه كه همش انتظار داريم اگه به كسي كمكي كرديم حتما اونم بايد در مقابلش جبران كنه و جواب خوبي ما رو بده. ولي اگه اينطوري باشه كه اصلا خوبي كردن ديگه چه لذتي داره؟! خب بگذريم.

يه كتاب ديگه از پائولو كوئليو رو تموم كردم. « زهير» الانم يه كتاب جديدش ظاهرا در اومده به اسم «ساحره ي پورتوبللو» اگه اشتباه نكرده باشم. از كتاباش خيلي خوشم مياد مخصوصا «كيمياگر» و «كنار رود پيدرا نشستم و گريستم» ، يه جورايي شبيه افكار خودمه، ولي يه بار ديگه بايد زهير رو  بخونم  نياز به تفكر بيشتري داره.تو اين كتابم از همون موضوعي حرف ميزنه كه اول مطلبم ازش گفتم : «مرگ» ، بعدا خلاصه ي داستان رو واستون ميزارم.

خب ديگه بايد برم كه كار دارم.

فعلا باي

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 11:17  توسط انسان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 16:11  توسط انسان  | 

خب امروز بالاخره بعد از اينكه 2 ماه و چند روز از تابستون گذشت، موفق شديم پامونو از اين شهر بيرون بزاريم و يه مسافرت كوچولوي يه روزه  بريم. رفتيم آستارا.خوش گذشت، بد نبود بالاخره بعد مدتي يه هوايي به اين كله ي ماهم  خورد.امروز 2 بار بابا اينا به حرف بنده گوش نكردند و آخرش بازم رسيدن به حرف منو مجبور شدن راه رفته رو برگردن.اوليش كه در مورد محل استقرار جهت صرف ناهار بود كه من پيشنهاد داده بودم كنار دريا يه سوييت كرايه كنيم اما مامان ايناگفتن نه بريم تو جنگل. اما همينكه از ماشين پياده شديم تا بساطمونو پهن كنيم متوجه شديم يه عالمه كرم كرك دار ؟! دارن رو زمين رژه ميرن، اونم با چه سرعتي،اين بود كه فرار رو بر قرار ترجيح داديم و دوباره هم وسايلو (حالا فكر ميكنين چقدر وسيله بود! فقط يه زير انداز! :D ) تو ماشين گذاشتيم و رفتيم تا يه جاي ديگه رو دست و پا كنيم. اما مثل اينكه تا سه نشه بازي نشه :) رفتيم يه جاي دورتر، اما ديديم اي بابا مثل اينكه اين كرما امسال افتادن به جون همه ي درختا و جنگلاي شمال پر شده از اينا (مامانم ميگفتم اسمشون پوته ؟!! ) خلاصه اين شد كه بابا اينا رسيدن به حرف بنده و ناچار شدن كه سوييت كرايه كنن و البته از فيض صرف غذا در محيط سبز جنگل محروم بمونيم. هرچند كه جنگل ديگه پر شده بود از آت و آشغالايي كه مسافراي با فرهنگ ما  همينطور رو زميناشون رها كرده بودن.

موقع برگشت هم وقتي رسيديم به دوراهي انزلي ـ ...(نميگم :D)بابا اينا تابلوي به اون گندگي رو ناديده گرفتن و از يكي پرسيدن كه ...  از كدوم وره؟ اوشونم جهت رو نشون داد ولي بازم بابا اينا نميدونم رو چه حسابي جاده ي اصلي رو ول كردن و وارد يه جاده ي فرعي شدن(البته ميدنم كه رو حساب ميان بر زدن بود :)).منم ديدم زياد اگه اصرار كنم كه داريم اشتباه ميريم بابا عصبي ميشه ديگه اصرار نكردم. اما تقريبا يه 15 20 Km  كه رقتيم ديديم اي بابا مثل اينكه اينجا خيلي داره ترسناك ميشه، مخصوصا كه ديگه شب شده بود و اون جاده هم كم كم داشت وارد يه جنگل تاريك ميشد كه هيچ نوري و تير چراغ برقي نداشت و اصلا ماشين ديگه اي اونورا بال بال نميزد! خلاصه بابا اينا متوجه شدن كه مثل اينكه واقعا اين راهش نيست و اون همه راه رفته رو دوباره برگشتيم.

با همه ي اينا حوش گذشت و خدا رو شكر ساعت حدوداي 21.30 دقيقه به سلامتي برگشتيم خونه.

حالا بايد كم كم خودمونو واسه يه سفر چند روزه و طولاني آماده كنيم.

شب به خير.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 0:9  توسط انسان  | 

خب ، بالاخره مثل اينكه بعد از 2 سال تلاشهاي شبانه روزي تصميم گرفتيم كم كم بساط سفر رو مهيا كنيم .البته هنوز مكانش خيلي مشخص نيست. فعلن بين اين چند شهر گير افتاديم :P : شيراز ، اصفهان ، تبريز يا سرعين. احتمالم داره فقط بريم تهران و يه چند روزي اونجا باشيم بعدشم بريم قم!

چه خبره ؟!!! :) ولي من خيلي دوست ندارم مسافرتمون فقط به قم ختم بشه ، آخه اينجوري تكراري ميشه ، مقدس بودنشون جاي خودش ولي بالاخره تنوع هم لازمه ديگه . يه مشكلم داريم كه الان هواي همه ي استاناي مركزي و جنوبي خيلي گرمه، همه ي مردم تو اين هوا رو آوردن به شمال اونوقت ما ميخوايم پاشيم بريم كجا؟ البته فكر ميكنم هواي جنوب و مركز هرچي باشه از هواي گرم و شرجي شمال ما خيلي بهتر باشه.

خوبه حالا از بين اين همه جا آخرش كلا مسافرت امسال رو كنسل كنيم ، چون چند روز ديگه انتخاب واحدمه و من تا خيالم از اين بابت راحت نشه از جام تكون نميخورم. هرچند اينترنتي شده ولي خب فعلن ترجيح ميدم همينجا بمونم. از طرف ديگه هم ماه رمضون در پيش است و اگه دير بجنبيم ديگه نميتونيم بريم جايي.

تا ببينيم چي پيش مياد !

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت 20:26  توسط انسان  |