تبليغاتX
بار امانت

بار امانت

سلام

اين روزا دارم به اين فكر ميكنم كه بيشتر از قبل به مرگ توجه كنم و زندگيم بيشتر تحت تاثير اين موضوع پيش بره، يعني يه جورايي به اين نتيجه رسيدم كه زندگي كردن با مرده ها خيلي قشنگ تر و بهتر از زندگي با زنده هاي اين روزگاره! كلا مرگ به زندگي آدم معنا ميده، اينجوري آدم سعي ميكنه بيشترين بهره رو از لحظه لحظه ي زندگيش ببره، آدماي زنده ي الان همه به فكر منافع خودشونن، حتي يه جورايي خودمم همينطورم، يعني شايد بهتره بگم تحت تاثير شرايط محيط منم مجبورم گاهي فقط به منافع خودم فكر كنم و بگم : ول كن بابا، مشكل يكي ديگه به من چه؟!! البته هنوزم خيلي سعي ميكنم اگه كاري از دستم بر بياد واسه كسي انجام بدم ولي آخرش بازم ميبينم كسي قدر خوبي آدئمو نميدونه، شايدم اصلا اين عيب از خودمونه كه همش انتظار داريم اگه به كسي كمكي كرديم حتما اونم بايد در مقابلش جبران كنه و جواب خوبي ما رو بده. ولي اگه اينطوري باشه كه اصلا خوبي كردن ديگه چه لذتي داره؟! خب بگذريم.

يه كتاب ديگه از پائولو كوئليو رو تموم كردم. « زهير» الانم يه كتاب جديدش ظاهرا در اومده به اسم «ساحره ي پورتوبللو» اگه اشتباه نكرده باشم. از كتاباش خيلي خوشم مياد مخصوصا «كيمياگر» و «كنار رود پيدرا نشستم و گريستم» ، يه جورايي شبيه افكار خودمه، ولي يه بار ديگه بايد زهير رو  بخونم  نياز به تفكر بيشتري داره.تو اين كتابم از همون موضوعي حرف ميزنه كه اول مطلبم ازش گفتم : «مرگ» ، بعدا خلاصه ي داستان رو واستون ميزارم.

خب ديگه بايد برم كه كار دارم.

فعلا باي

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 11:17  توسط انسان  | 

خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 9:8  توسط انسان  | 

سلام

اونجا اوضاع چطوره؟ حتما عالیه مگه نه؟

یعنی داری الان چیو میبینی که اینقدر تو چهرت آرامش موج میزنه؟!!!

 واقعا خوشحالم که تو و امثال تو وقتو غنیمت شمردین و رفتین

کاش منم حداقل تو زمون شما بودم

این زمونه که واقعا گندشو در آورده

حالم ازش بهم میخوره

خیلی خوشحالم که  بالاخره خدا این توفیقو نصیبم کرد که بعد از مدتها تصویر خواب معصومانتو بزارم تو وبلاگم

ممنون و التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 13:38  توسط انسان  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 19:14  توسط انسان  | 

به به تازه الان متوجه شدم ‏، امشب عجب شبيه ، شب رغائبه ، و همچنين شب تولد من

از اين عالي تر نميشه ، امشب هر آرزويي كنم برآورده ميشه، فقط انتخابش خيلي سخته ، در واقع خودش ميتونه يه امتحان بزرگ باشه ، يعني چه آرزويي بكنم؟؟؟

آخه نميشه كه فقط يه آرزو بكنم ، من كلي آرزو دارم ، بزارين ليستشون كنم:

1.سلامتي همه ي آدماي پاك دنيا ، مخصوصا بچه ها و جوونا

2.عاقبت به خيري همه

3.برقراري آرامش و عدالت جهاني

4.و واسه خودم :داشتن يه خونواده ي صميمي و خوشبخت و داشتن شرايط مناسب براي ادامه ي تحصيلم تا جاييكه بخوام ،همين

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 13:29  توسط انسان  | 

سلام،باز واسه خودم فال گرفتم ،آخه هر وقت احساس تنهایی میکنم با خوندن قرآن مخصوصا" ترجمه ش یا خوندن حافظ آرامش میگیرم و واقعا هم به فال هایی که با حضور قلب و نیت خالص میگیرم اعتقاد دارم،حداقل شون اینه که موقتی هم که شده بهم قوت قلب و آرامش میدن.

دیشب یه فالی گرفتم که از خوندنش واقعا" تعجب کردم چون واقعا چیزی رو که نیاز داشتم یکی بهم بگه فالم بهم گفت.هر چند خب همه ی گفته هاش دقیقا در مورد من صدق نمیکنه ولی یه قسمتش خیلی من رو برد تو فکر:

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند     بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی     وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود ازاو     نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام     گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو    از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان     سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم     از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد     تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او     کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

 

خیلی سختی کشیده ای و ناملایمات زیادی دیده ای.زندگی برای هر کس به طریقی سخت است.نا امیدی بدترین چیزهاست، سعی کن از کسانی که بدی دیده ای دوری کنی. وفاداری به کسانی که لیاقت ندارند عمر بر باد دادن است،مطمئن باش خوشی و شادی در پیش داری.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/23ساعت 14:46  توسط انسان  | 

میخوام یه تغییراتی تو خودم ایجاد کنم ، یعنی تو اخلاقم ،یه سری خصوصیاتی دارم که به دیگران ضرری نمی رسونه ولی واقعا به خودم خیلی آسیب میرسونه و اگه یه فکری به حال بر طرف کردنشون نکنم شاید واقعا مسیر آینده و زندگیم روعوض کنه و به جاهای خیلی خوبی ختم نشه .امیدوارم خدا کمکم کنه، چون تغییر دادن خصوصیاتی که آدم سالها بهشون خو گرفته و عادت کرده خیلی کار آسونی نیست ولی خب فکر نمیکنم غیرممکن هم باشه. ضرر که نداره ، امتحان میکنیییییییییییییییییییییییییییم .

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 21:45  توسط انسان  | 

برام خیلی مهم نیست کسی حرفامو بخونه یا نه ، همین که با نوشتن خودم لااقّلش سبک میشم کافیه ، خیلی تاحالا دلم گرفته بود ،نشستم یه دل سیر گریه کردم ، آخه تو این دنیا هیچ دوستی ندارم ،یه دوست واقعی که واقعا" به خاطر خودم دوستم داشته باشه نه واسه منافع خودش، از همه بدم اومده، هیچکی پیدا نمیشه که تو کارش دروغ و دغل نباشه، نمیدونم شایدم این مشکل منه که نمیتونم با اینجور آدما دوست بشم و تحملشون کنم ، خب وقتی میبینم یکی جلوی من غیبت یکی دیگه رو میکنه یا از حسادت از دیگری بد میگه چطور بهش اعتماد کنم؟! از کجا معلوم جلو دیگران غیبت منو نکنه؟ صد در صد این کارو میکنه ،واسه همچین آدمی چه فرقی میکنه؟ خلاصه اینجوری بود که نشستم و زار زار به حال خودم و این روزگار ناجوانمرد بدبخت که هممون همه ی اشتباهات و گناهامون رو میندازیم گردنش گريستم ، بعدشم واسه اینکه یکی بهم دلداری بده رفتم سراغ حافظ و ایشون هم که واقعا" دمش گرم حسابی بهم حال داد :

 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم      کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند     وین همه منصب از آن حور پریوش دارم

گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری      من به آه سحرت زلف مشوش دارم

گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست      من رخ زرد به خونابه منقش دارم

گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد     نقل شعر شکرین و می بی غش دارم

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من      جنگ ها با دل مجروح بلاکش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است      بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 23:6  توسط انسان  | 

خيلي وقت بود درست حسابي فرصت نميكردم به وبلاگم برسم

اين روزا بازم از اون روزاييه كه من دلم گرفته. البنه متن زير كه واستون مينويسم خيلي ربطي به اين موضوع نداره :

 تو اين زمونه آدم نميدونه چه جوري به بقيه محبت كنه كه  هم خودش لذت ببره هم ديگران به فكر سوء استفاده از رفتار دلسوزانش نيفتن .مثلا همين 4 5 هفته پيش با يكي آشنا شدم تو دانشكده كه البته همكلاسيمه ولي به دلايل مشكلاتي كه خودش ميگه نميتونه زياد سر كلاس حاضر شه، منم از سر دلسوزي اومدم شمارمو بهش دادم كه هر موقع احيانا كاري داشت باهام تماس بگيره ، ولي از اون موقع كه شمارمو دادم ايشون هر روز هر روز اس ام اس ميدن و ازم سوالاي درسي ميپرسن و منم ناچارم جواب اس ام اسارو بدم ، اينجوريه كه آدم ديگه رغبت نميكنه واسه كسي دلسوزي كنه ، بابا جون من من بهت گفتم كار داشتي تماس بگير نه اينكه ديگه هر روز اس ام اس بدي منم مجبور شم در جوابت هي اس ام اس بدم، اونم روزي چند بار، خب من بالاخره كاراي ديگه هم دارم ، اينجوري كه سر ماه بايد كلي پول اس ام اساي اجباري شمارو بدم ، بعدش غر زدنهاي باباهم سر من خالي ميشه، دروغ ميگم؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/18ساعت 22:39  توسط انسان  | 

سلام ، بهتون گفته بودم واسم دعا كنينا ، حالا يا شما دعا نكردين يا خدا اجابت نكرده ، تنها چيزي كه الان ميتونم بگم اينه :

كمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــك

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 20:44  توسط انسان  | 

اين روزا خيلي تحت فشارم ، از لحاظ روحي. 

به دعاهاتون خيلي احتياج دارم

چون بايد بتونم به يه كسايي كمك كنم ، ميخوام دعا كنين كه خدا بهم اين توانايي رو بده

در واقع اگه نتونم به اونا كمك كنم ، اونوقت يكي بايد پيدا بشه كه به خودم كمك كنه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 22:34  توسط انسان  |