سلام
اين روزا دارم به اين فكر ميكنم كه بيشتر از قبل به مرگ توجه كنم و زندگيم بيشتر تحت تاثير اين موضوع پيش بره، يعني يه جورايي به اين نتيجه رسيدم كه زندگي كردن با مرده ها خيلي قشنگ تر و بهتر از زندگي با زنده هاي اين روزگاره! كلا مرگ به زندگي آدم معنا ميده، اينجوري آدم سعي ميكنه بيشترين بهره رو از لحظه لحظه ي زندگيش ببره، آدماي زنده ي الان همه به فكر منافع خودشونن، حتي يه جورايي خودمم همينطورم، يعني شايد بهتره بگم تحت تاثير شرايط محيط منم مجبورم گاهي فقط به منافع خودم فكر كنم و بگم : ول كن بابا، مشكل يكي ديگه به من چه؟!! البته هنوزم خيلي سعي ميكنم اگه كاري از دستم بر بياد واسه كسي انجام بدم ولي آخرش بازم ميبينم كسي قدر خوبي آدئمو نميدونه، شايدم اصلا اين عيب از خودمونه كه همش انتظار داريم اگه به كسي كمكي كرديم حتما اونم بايد در مقابلش جبران كنه و جواب خوبي ما رو بده. ولي اگه اينطوري باشه كه اصلا خوبي كردن ديگه چه لذتي داره؟! خب بگذريم.
يه كتاب ديگه از پائولو كوئليو رو تموم كردم. « زهير» الانم يه كتاب جديدش ظاهرا در اومده به اسم «ساحره ي پورتوبللو» اگه اشتباه نكرده باشم. از كتاباش خيلي خوشم مياد مخصوصا «كيمياگر» و «كنار رود پيدرا نشستم و گريستم» ، يه جورايي شبيه افكار خودمه، ولي يه بار ديگه بايد زهير رو بخونم نياز به تفكر بيشتري داره.تو اين كتابم از همون موضوعي حرف ميزنه كه اول مطلبم ازش گفتم : «مرگ» ، بعدا خلاصه ي داستان رو واستون ميزارم.
خب ديگه بايد برم كه كار دارم.
فعلا باي
