+ نوشته شده در شنبه 1386/07/21ساعت 0:23  توسط انسان
|
به نام خدا سلام دوستان من متولد تابستان 1366 هستم و دانشجوي رشته ي زبان و ادبيات انگليسي امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد
و اما عشق... عشق از کنار ما می گذرد با نگاهی به زير انداخته با گونه هايی گلگون از شدت غضب وبا لبانی آويخته از فرط تاسف که چرا او را نفهميديم؟ آنچه را که در خواهش اندام ها جستجو کرديم حريق هوس بود! که بی محابا در عشق سوخت و خاکستر شد! و عشق واژه ای تهی است که در بلوغ می شکفد و در هم آغوشی می ميرد. اکنون هر بيابان گردی خود را مجنون می نامد. هر عروسک کوکی ليلای آرزو می شود و فرياد دوستت دارم سر می دهد. و عشق عزادار صحنه های بدون مجنون است. ناظر تشييع جنازه ی ليلای خويش ما عشق را به حقير ترين مفهوم تبعيد کرديم. از عشق حقيقی که آميزه ای از نجابت و عصمت بود گسستيم . و به صفر پيوستيم. به راستی اگر عشق را نفهميديم اگر عاشق نبوديم پس چرا مسخش کرديم. چرا...